کپی برداری از مطالب با ذکرمنبع بلامانع  می باشد

 جهت دریافت مطالب در مورد

جشنواره جابربن حیان،

خلاقیت با اصلاح الگوی مصرف 

و ارزشیابی کیفی -توصیفی

برنامه تدبیر

حتما به آرشیو موضوعی سمت راست وبلاگ توجه فرمایید.

یا می توانید بر روی موضوع این قسمت کلیک فرمایید.

 

قابل توجه همکاران فهرست های وارسی ارایه شده یک نسخه تجویز شده برای همه کلاس ها  نمی باشد و آموزگاران ارجمند خودشان بنا به موقعیت و تفاوت های فردی و نیاز های هر مفهوم به نوشتن فهرست وارسی فردی نیز بنمایند.


برچسب‌ها: گلستان دانش, اکرم مالکی پور

تاريخ : دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 16:57 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

شعرهای قدیمی کودکانه (5)

خاله

فرش اتاق خاله

پشم تن بزغاله

جاروی اتاق خاله

از موهای بزغاله

 

 

شعرهای قدیمی کودکانه (4)

 

 

مرواریدای خاله

دندونای بزغاله

مهمونیای خاله

از شیرهای بزغاله

 

 


برچسب‌ها: متن زیبا, متن های زیبا, ترانه های کودکانه, گلستان دانش

تاريخ : جمعه نهم تیر ۱۳۹۶ | 14:56 | نویسنده : اکرم مالكي پور |
تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ | 9:34 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

http://s1.picofile.com/file/7985509886/ziba_m.gif

"زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به تاخیر انداخت"

 

شاید فرصت ها هرگز تکرار نشوند

 

 شاید فرصت تقدیم یک نگاه مهربان

یک کلام زندگی بخش

 

و یا یک لبخند روح بخش

 

به پدر

 

به مادر

 

به یک دوست

 

به یک همراه

 

و به هر کسی که به مسیر زندگی ما زیبایی آشنایی بخشیده است

 

هرگز تکرار نشود

 

آنچنانکه من دریافتم و با عمق وجودم درک کردم

 

زمان درگذر است

"مهربانی را زودتر دریابیم"

 

http://s2.picofile.com/file/7985487953/ziba_m2.gif


برچسب‌ها: متن زیبا, متن های زیبا, گلستان دانش

تاريخ : سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۶ | 9:29 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

 

یاد من باشد فردا دم صبح

 

جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا، آب ، زمین

مهربان باشم، با مردم شهر

و فراموش کنم، هر چه گذشت

خانه ی دل، بتکانم ازغم

و به دستمالی از جنس گذشت ،

بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل

مشت را باز کنم، تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش

دست در دست زمان بگذارم

 

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش، نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم

 

شایدبه سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را در یابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم

 

یاد من باشد فردا حتما

به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

 

یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت

و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

 

یاد من باشد

باز اگر فردا، غفلت کردم

آخرین لحظه ی از فردا شب ،

من به خود باز بگویم

این را

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت......

 

فریدون مشیری


برچسب‌ها: متن زیبا, متن های زیبا, گلستان دانش

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ | 19:43 | نویسنده : اکرم مالكي پور |


السلام اي موسي طوس تجلّي السلام 
يوسف افتاده در چاه خلافت اي امام 

از مدينه تا خراسان كعبه دنبال تو بود 
مرو را كردي مدينه، طوس را بيت‌الحرام 

اي شبستان هميشه، اي نماز دائمي 
اي خمستان مداوم، اي بهشت مستدام 

باد و باران اند فرّاشان صحن‌ات روز و شب 
ماه و خورشيدند دربانان كويت صبح و شام 




در خراسان خور اگر آسان برآيد لطف توست 
ماه با شوق تماشاي تو مي‌آيد به بام 

خانه ات دارالسرور و قبله ات دارالقرار 
كعبه‌ات دارالخلود و مشهدت دارالسلام 

هر كه خاكت را نبويد امن عيش او تباه 
هر كه صحن‌ات را نبوسد زندگي بر او حرام 

سعي در صحن صفايت نيست كم از هروله 
بوسه بر صحن شهيدت نيست كم از استلام 




در حقيقت جمله عالم از رضا دم مي‌زنند 
صوفيان با هوي هوي و هندوان با رام رام 

هر كجا هر سلسله بي‌نام تو يك مشت ننگ 
هر كجا هر هروله بي‌شور تو يك مشت نام 

اسوه عشقي و اسطوره سلامت مي‌كند 
زاير كوي تو فردوسي و رستم- پور سام

اين طرف مست كلامت ساقيان حيدري 
آن طرف از تربت پاك تو مي‌سازند جام 





اي نماز ابرها در معبد چشمان تو 
اي كه باران‌هاي عاشق از تو دارند احترام 

آسمان صبح نيشابور از انفاس توست 
اي كه در منظومه مشرق تويي ماه تمام 

از خلافت‌ها خلافي ماند و خلف وعده‌اي 
كو معاويه؟ كجا رفتند مامون و هشام؟ 

كس نمي‌گويد كه بغدادا كجا شد معتضد 
كس نمي‌پرسد هشامي داشتي‌اي شهر شام 





قرن‌ها بگذشت و جمع عاشقان اينجاست جمع 
روز و شب برپاست اينجا بار خاص و بار عام 

نسل آهوهاي تنها نيست جز مديون تو 
در سناباد غريبي صيد آهو شد حرام 

پابرهنه چون علي (ع) رفتي به صحرايي غريب 
تا نماز ناتمام جمعه را كردي تمام 

آن نماز كامل كامل، نماز اعتراض 
آن نماز حركت و شور و قيامت، آن قيام 




ديدي آن بازيگران هيچ اند پيش معجزت 
ديدي آن جادوگران را شيرحق بردي به كام 

اي كه تو روح كلام اللهي و جان كتاب 
اي كه موساي كليم اللهي و اصل كلام 

از تو بايد با تو گفتن، از تو و از درد تو 
وقت شرح درد مي مانم بگويم از كدام 

آه اي خورشيد بطحا، شوكران نوش غريب
آفريدي كربلاي ديگري در ارض شام 




آن شبي كه سركشيدي شوكران درد را 
بال و پر دادي به عشق و عقل را بستي لگام 

ياد آن شب‌هاي عاشق آن سحرگاهان سِحر 
صبحگاهان نيايش، شام‌هاي گريه فام 

هر كه شب را با تو قسمت كرد پاداشش بهشت 
هر كه روزش با تو سر شد باد ايامش به كام 

كيستم من تا شهيدان تو را باشم مريد؟ 
كيستم من تا غلامان تو را باشم غلام؟ 

جمعه‌ها جمع‌اند در جان جهان، اي جان جان 
جمعه‌هاي انتظار و جمعه‌هاي انتقام 

يا علي موسي الرضا دست من و دامان تو 
ما تو را داريم تنها السلام و والسلام


قصيده ي  خورشيد بطحا:عليرضاقزوه


برچسب‌ها: شهادت امام رضا, مالكي ژور, گلستان دانش

تاريخ : پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ | 9:10 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

ماه بالاي سر آبادي است ،

اهل آبادي در خواب.

روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.

باغ همسايه چراغش روشن،

من چراغم خاموش ،

ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب.

 

غوك ها مي خوانند.

مرغ حق هم گاهي.

 

كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها.

و بيابان پيداست.

سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست.

سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست.

 

نيمه شب با يد باشد.

دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.

 

ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.

ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم،

طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب.

ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

 

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .

ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

 

ماه بالاي سر تنهايي است.


برچسب‌ها: شعر, اشعار سهراب سپهری, شعرغربت, گلستان دانش

تاريخ : سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ | 17:53 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

  الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها                                   که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید                            ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم                        جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید                         که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل                          کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر                            نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ                  متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


برچسب‌ها: شعر, اشعار حافظ شیرازی, عشق, گلستان دانش

تاريخ : یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ | 17:56 | نویسنده : اکرم مالكي پور |
شیشه ای میشکند


یک نفر میپرسد که چرا شیشه شکست؟


آن یکی میگوید شاید این رفع بلاست


دل من سخت شکست


هیچکس هیچ نگفت...


غصه ام را نشنید...


از خودم میپرسم


ارزش قلب من از شیشه یک پنجره هم کمتر بود؟!!!


برچسب‌ها: دل من سخت شكست, گلستان دانش, مالكي پور

تاريخ : چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ | 10:18 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

 

 


برچسب‌ها: مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم, اشعار حافظ, گلستان دانش, مالكي پور

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ | 9:41 | نویسنده : اکرم مالكي پور |



 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 


میگویند جمعه می آید ...

آری ، روزی که بازار تعلقات دنیا را تعطیل کنیم ؛

او خواهد آمد .


درادامه مطلب شعري زيبا از استاد شهزيار اورده ام.....


برچسب‌ها: يا امام زمان, شعر, استاد شهريار, شعر درمورد امام زمان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ | 13:18 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش

نجف رفتی کربلا رفتی کاظمین رفتی یاد ما هم باش

مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر مادرت زهرا

به دیدارقبر بی شمع مجتبی رفتی یاد ما هم باش

زیارت نامه که میخوانی در کنار آن تربت خاموش

به دنبال قبر مخفی از کوچه ها رفتی یاد ما هم باش





بغل کردی قبر مادر را جای ما هم او ار زیارت کن 


همان لحظه که به احوالش از نوا رفتی یاد ما هم باش

شب جمعه کربلا رفتی یادما هم کن چون زدی بوسه

کنار قبر ابوالفضل با وفا رفتی یاد ما هم باش

بزن بوسه جای ما روی قبر عباس و اکبر و اصغر

سر قبر قاسم و قبر عمه ها رفتی یاد ما هم باش





به جای ما هم زیارت کن عمه ات را در کنج ویرانه

برای بوسیدن آن دردانه ها رفتی یاد ما هم باش

نماز حاجت که میخوانی از برای فرج یاد ما هم باش

شدی محرم در مراسم حج یا صفارفتی یاد ما هم باش

دعا کردی از برای معراج التماس دعا یاد ما هم باش

به هرجا رفتی برو مهدی هر کجا رفتی یاد ما هم باش






 


برچسب‌ها: اباصالح التماس دعا, گلستان دانش, مالكي پور

تاريخ : جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ | 13:2 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

کودکی هایم اتاقی ساده بود


قصه ای دور اجاقی ساده بود


 

شب که میشد نقشها جان میگرفت


روی سقف ما که طاقی ساده بود


 

میشدم پروانه خوابم می پرید


خوابهایم اتفاقی ساده بود


 

زندگی دستی پر از پوجی نبود


بازی ما جفت و طاقی ساده بود

 


قهر میکردم به شوق آشتی



عشقهایم اشتیاقی ساده بود

 

ساده بودن عادتی مشکل نبود


سختی نان بود و باقی ساده بود

 

قیصر امین پور


برچسب‌ها: کودکی, شعرکودکی, اشعار قیصرامین پور, گلستان دانش

تاريخ : دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ | 20:37 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

نام شعر : روشني، من، گل، آب

ابري نيست

ابري نيست
بادي نيست.


مي نشينم لب حوض:


گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.



نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد


پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست


چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.


مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.


من پرواز نورم و شن 
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.


پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, اشعار سهراب سپهری, گلستان دانش

تاريخ : شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ | 17:37 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد                 زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود                   عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل                      نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب                        گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل                      همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز                           قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد                        که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را                       شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد


برچسب‌ها: شعر, اشعار حافظ شیرازی, روز هجران, گلستان دانش

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ | 14:27 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

 

آنکه نقاش است و نقشی ساخته


با قلـــــــم طرح نویی انداخته


در مسیر واژه های دوستــــــــی


سطر سطــری زآشنایی داشته

 


آنکه چون اسطوره های پارســی


عین ولامی را به میم افراشته


هم ردیف انبیاء و عارفـــــــــــان


پوششی بر جـــــهل جاهل بافته


 

آنکه آهنگ و کلامی دل ربــا


از یرای درس خـــــــــود آراسته


چشمه های معرفت جوشــــد ز او


دانشی از حد فزون انبـــــــاشته


 

لحظه هایش پر شده از خـاطرات


خاطراتی که زدل جان باخـــته


هرچه از عطرش ببویم کم بود


او گلستان ها ز گل ها کاشته



آنکه معمار است و الگوی همه


لاله ای بر قلب خود بگذاشته

 

با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد


چون جلوداران به کفران تاخته


 

آن معلّم آن مرّبی آن که او


از فنونش عالمی پرداختــــــــه


او عزیز است و مقامش پاس دار


چونکه یزدان نام او بنگاشته



عارف آن باشد که چون قطعه زمین


هرکسی او را لگد انداخته

 

یعنی از زهد و کلام و علم او


ذره ای از دانشش برداشته


 

بار الا ها این سلیمان را مدد


تا چو ابران سایه ها افراشته

 

 



برچسب‌ها: شعر, معلم, شعر برای معلم

تاريخ : پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ | 17:25 | نویسنده : اکرم مالكي پور |


خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود




درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مکارو دزد دشت وباغ

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود






با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم




پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت


 


گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جارو ی   با پا روی برگ


 


همکلاسیهای من یادم کنید

بازهم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار




بچه های دکه خوراک سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودوتفریقی نبود



کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش




ای معلم یاد وهم نامت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن


برچسب‌ها: کاش, کودک, کوچک, آموزگار

تاريخ : چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 10:36 | نویسنده : اکرم مالكي پور |
در هياهوي زندگي دريافتم ...


چه دويدن هايي كه فقط پاهايم را از من گرفت


در حالي كه گويي ايستاده بودم


چه غصه هايي كه فقط باعث سپيدي مويم شد


در حالي كه قصه اي كودكانه بيش نبود


دريافتم كه كسي هست كه اگر بخواهد مي شود و اگر نه نمي شود...


به همين سادگي


كاش نه نمي دويدم و نه غصه مي خوردم


فقط اورا مي خواندم...







تاريخ : دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 9:57 | نویسنده : اکرم مالكي پور |


کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

 

اکنون که بزرگيم چه‎ ‎دلتنگيم

 

کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود

 

کاش همان کودکي بوديم که‎ ‎حرفهايش

 

را از نگاهش مي توان خواند

 

 

 

کاش براي حرف‎ ‎زدن

 

نيازي به صحبت کردن نداشتيم

 

کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي‎ ‎بود

 

کاش قلبها در چهره بود

 

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي‏‎ ‎نمي فهمد

 

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

 

سکوت پر‎ ‎بهتر از فرياد تو  خاليست

 

سکوتي را که يک  نفر بفهمد

 

بهتر از هزار‎ ‎فريادي است که  هيچ کس نفهمد

 

سکوتي که سرشار از ناگفته‎ ‎هاست

 

ناگفته هايي که گفتنش يک درد و نگفتنش هزاران درد دارد دنيا‎ ‎را ببين...

 

 

 

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

 

بزرگ شده ايم از‎ ‎چشمهايمان مي آيد!

 

بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن

 

بزرگ‎ ‎شديم هيچکي نميبينه

 

 

 

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم!

 

بزرگ‎ ‎شديم تو خلوت!

 

بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست

 

بزرگ شديم‎ ‎خيلي آسون دلمون مي شکنه


 

بچه بوديم همه رو ۱۰ تا دوست‏‎ ‎داشتيم....!

 

بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي...!!

 

بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي‎ ‎نهايت دوست داريم


 

بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان‎ ‎بودن

 

بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که

 

اندازه دوست‎ ‎داشتنمون تغيير کنه

 

کاش هنوزم همه رو

 

به اندازه همون‎ ‎بچگي ۱۰ تا دوست داشتيم‏.........



برچسب‌ها: بچه, بزرگ, دل, دوست

تاريخ : جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:53 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

 

شب سرشاري بود

رود از پاي صنوبرها

 

تا فراترها مي رفت

 

دره مهتاب اندود

 

وچنان روشن کوه که خدا پيدا بود

 

در بلندي ها ، ما

 

دورها گم، سطح شسته ، و نگاه از همه شب نازکتر

 

دستهايت ، ساقه ي سبز پيامي را مي داد به من

 

وسفالينه ي انس

 

با نفس هايت آهسته ترک مي خورد

 

وتپش هامان مي ريخت به سنگ

 

از شرابي ديرين ، شن تابستان در رگها

 

ولعاب مهتاب ، روي رفتارت

 

تو شگرف، تورها ، وبرازنده ي خاک

 

فرصت سبز حيات ، به هواي خنک کوهستان مي پيوست

 

سايه ها بر مي گشت

 

وهنوز در سر راه نسيم

 

پونه هايي که تکان مي خورد

 

جذبه هايي که بهم مي ريخت



سهراب سپهری


برچسب‌ها: شعر, اشعار, اشعار سهراب سپهری

تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 4:19 | نویسنده : اکرم مالكي پور |
معلم عزیزم،استاد بزرگوارم، 


تو رابه چه مانند کنم !


دل دریایی ات لبریز از آرامش است


همچون کوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای


خورشید نگاهت گرمابخش ما


وحرارت ِ کلبه ی سردِ ناامیدی ما. 



قدوم سبز تو 


سبزینه کوچه باغ های زندگی ما


تپش قلب تو آهنگ خوش هستی


و جوشش نشاط 


در غزل شیوای زندگیِ سوته دلان



ما چگونه سپاس گوییم مهربانی و لطف تو را!


که سرشار از عشق است


آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو، 


مرا نه توان سپاس و نه کلام وصف است. 



تنها پروانه جانم بر گرد شمع وجودتعاشقانه چنین می سراید :


برچسب‌ها: معلم, شعر, شعربرای معلم, گلستان دانش

تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 17:24 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

شنیدم که در وقت نزعِ روان                                                  به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگه دار درویش باش                                                نه در بندِ آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس                                                     چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانا پسند                                                    شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویش محتاج دار                                                 که شاه از رعیت بود تاجدار

رعیت چو بیخند و سلطان درخت                                            درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت

مکن تا توانی دل خلق ریش                                                  وگر می کُنی می کَنی بیخِ خویش

اگر جاده ای بایدت مستقیم                                                   ره پارسایان امیدست و بیم

طبیعت شود مرد را بخردی                                                   به امید نیکی و بیمِ بدی

گر این هر دو در پادشه یافتی                                                در اقلیم و ملکش پَنَه یافتی

که بخشایش آرد بر امیدوار                                                   به امید بخشایش کردگار

گزند کسانش نیاید پسند                                                       که ترسد که در ملکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست                                         در آن کشور آسودگی بوی نیست

فراخی در آن مرز و کشور مخواه                                              که دلتنگ بینی رعیت ز شاه

ز مستکبران دلاور بترس                                                        از ان کو نترسد ز داور بترس

دگر کشور اباد بیند به خواب                                                   که دارد دل اهل کشور خراب

خرابی و بدنامی آید ز جور                                                  رسد پیش بین این سخن را به غور

رعیت نشاید به بیداد کشت                                                  که مر سلطنت را پناهند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویش                                               که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی                                                      کز او نیکویی دیده باشی بسی

درون مایه این داستان، حول محور پادشاه و رعیت و دوری از ظلم و ستم به زیر دستان و برقراری عدالت می چرخد، اینکه تمام پشت و پناه یک حکومت یا یک پادشاهی، رعیت و رضایت اوست

این حکایت یک منولوگ بین انوشیروان عادل و هرمز پادشاه ایران است که نوشیروان به هنگام مرگ، آخرین وصایای خود را به گوش او می رساند.    



برچسب‌ها: سعدی, شعر

تاريخ : یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 15:2 | نویسنده : اکرم مالكي پور |


بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم

 ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،

مي رسد دست به سقف ملكوت.

ديده ام، سهره بهتر مي خواند.




گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.

گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ،

 قطر نارنج ، شعاع فانوس



 و نترسيم از مرگ

 مرگ پايان كبوتر نيست.

مرگ وارونه يك زنجره نيست.

مرگ در ذهن اقاقي جاري است.

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.

مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.

مرگ گاهي ريحان مي چيند.

مرگ گاهي ودكا مي نوشد.

گاه در سايه است به ما مي نگرد.



و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است

 در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

 پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.

بگذاريم غريزه پي بازي برود

كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.چيز بنويسد.به خيابان برود.



 ساده باشيم.

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

 كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،

 كار ما شايد اين است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.

پشت دانايي اردو بزنيم.


دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.

هيجان ها را پرواز دهيم.

روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.

نام را باز ستانيم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.


 كار ما شايد اين است

 كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم



برچسب‌ها: مهتاب, تب, باران

تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ | 11:32 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

آرزو مي كنم كه ببينم روزي را كه

شلوغ ترين اماكن شهر به خلوت ترين

و خلوت ترين اماكن شهر به شلوغ ترن اماكن تبديل شوند

 

آرزو مي كنم كه ببينم روزي را كه

بي ارزش ترين ها به با ارزش ترين

و با ارزش ترين ها به بي ارزش ترين تبديل شوند

 

آرزو مي كنم كه ببينم روزي را كه

پرطرفدار ترين ها به كم طرفدار ترين

و كم طرفدار ترين ها به پر طرفدارترين تبديل شوند

 

آرزو مي كنم كه ببينم روزي را كه هيچ دلي تنها نمانده

كه سهراب ديگر نگويد :

من به آمار زمين مشكوكم

آگر اين سطح پر از آدمهاست

پس چرا اين همه دل ها تنهاست


برچسب‌ها: آرزو, دل, تنهایی, متن زیبا

تاريخ : شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ | 9:36 | نویسنده : اکرم مالكي پور |


کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن

                                                    یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می‌دن

 عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست

                                                       پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست

سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه

                                                   یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

 کنار سفره‌ی خالی یه دنیا آرزو چیدن بفهمن آدمی،

                                                                  یک عمر بهت گندم نشون می‌دن

    نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه

                                                        خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی‌بخشه

                                                            یا حق



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ | 12:0 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

 

پا به جایی می برد ما را در این ره سر به جایی

عقل آخر بین به جایی عشق افسون گر به جایی

چون حبابی روی موجم تا در این طوفان هستی

ساحلم جایی برد ا مواج هم خود سر به جایی

چون غباری در بیابان مانده در دست نسیمم

لحظه ای جایم برد یک لحظه ی دیگر به جایی

مانده ام خاکستری در یک اجاق سرد خاموش

گه مرا بستر به جایی ،گه مرا بستر به جایی

جمع مشتاقان پریشان می شود خواهی نخواهی

عاقبت دل می رود جایی ترا،دلبر به جایی

ای «رها»با چشم دل بنگر تماشا گاه هستی

تا که بینی سر به جایی می رود ،افسر به جای

علی میرزائی


برچسب‌ها: شعر, علی میرزایی, عشق

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ | 1:25 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

سایه ام را جایی جا گذاشته ام

روی همین شعرها

که کسی نمی خواند

روی همین دریاها

روی همین روزهای الکی تقویم ها

که هیچ وقت ندیدید

روی بادهای سرگردان

خسته شده بود...


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ | 1:27 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

صدای پای آب، نثار شبهای خاموش مادرم

اهل کاشانم 
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.

و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم 
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی "تکبیره الاحرام" علف می خوانم،
پی "قد قامت" موج.

کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشنی باغچه است.


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, اشعار سهراب سپهری, صدای پای آب

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ | 10:9 | نویسنده : اکرم مالكي پور |
زندگی چیست؟

زندگی فرصت خندیدن دل
زندگی گریه شوق
از پی وصلت عشق

زندگی گریه نوزادی است
در لحظه زایش
به زبان دل خویش

زندگی غلغله جوشش آب
داخل ظرف سماور
به کنارش قوری

زندگی تابش نوری است
در صبحدم زایش خورشید
که به رقص آوردش گرد و غبار

زندگی شرشره آب روان
چونکه بر سنگ خورد
آیدش نغمه زیباش به گوش

زندگی تیرگی ابر کبود
مژده بارش باران زیاد
بر تن شاخه افسرده ز باد

زندگی شعله شمعی است
که در ظلمت شب
نور امید دهد خانه دل را

زندگی لذت یک صبح قشنگ 
سیر در ساحل دریایی 
آرام بسی نیلی رنگ

زندگی بارقه نور امید
در پی یافتن راه شفا
به مریضی که جوابش دادند

زندگی آینه پاکیهاست
زندگی آشتی شب پره هاست

زندگی لحظه دیدار دو دوست
بعد یک عمر، فراق

زندگی پرزدن شاپرکهاست
در سیاهی شبی پر کوکب

زندگی غرش رعد در دل شب
چکه آب ز سقفی چوبین

زندگی نیل به رؤیایی دور
در خیالی به نهایت مستور

زندگی صفحه شطرنج دل است
زندگی قدرت یک کیش رخ است
تا که با لبخندی 
کندش مات ، شه نومیدی را


برچسب‌ها: شعر, زندگی, شعر در مورد زندگی

تاريخ : سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ | 17:52 | نویسنده : اکرم مالكي پور |
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


عشق اگر عشق باشد ؛

هم خنده هايت را دوست دارد ،

هم گريه هايت را ….

هم شادي ات را دوست دارد ؛

هم غم هايت را

هم لحظه هاي شادابي ات را مي پسندد ،

هم روز هاي بي حوصلگي ات را

هم دقايق پر ازدحامت را همراهي ميکند ،

هم دقايق تنهايي ات را

عشق اگر عشق باشد ،

هم زيبايي هايت را دوست دارد ،

هم اخم هايت را درروزهای تلخی...

هم سلامتت را می پسندد،

هم روزهای گرفتاری وبیماری همراهیت میکند...

عشق اگر عشق باشد،

بایک اتفاق،

تو راتعویض نمیکند،

همراهیت میکند تا بهبود یابی...

عشق اگر عشق باشد،

هر ثانیه دستانش در دستان توست.

در سختی و آسانی...

" تا ابد "


برچسب‌ها: عشق, دوست داشتن, امید, گلستان دانش

تاريخ : شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ | 16:46 | نویسنده : اکرم مالكي پور |