اضطراب امتحان


در كل همه ما پيش از امتحان يا وقايع مهم ديگر ،درجاتي از نگراني يا تنش را تجربه مي كنيم . در واقع مقادير كم ترس ونگراني ما را بر مي انگيزد و به ما كمك مي كند ولي نگراني بيش از حد مي تواند مشكل ايجاد كند مخصوصا اگر در جريان آماده سازي و انجام امتحان‌ها مزاحمت ايجاد كند.

مقابله با اضطراب

اولين گام اين است كه بين دو نوع اضطراب تمايز قائل شويم. اگر اضطراب شما نتيجه مستقيم عدم آماده‌سازي باشد آن را واكنش طبيعي و منطقي در نظر بگيريد ولي اگر كاملا آماده‌ايد ولي با اين حال هنوز وحشت زده و يا حساس هستيد واكنش شما منطقي نيست. با اين كه هر دو اين اضطراب‌ها طبيعي تلقي مي‌شوند (‌چون هركسي ممكن است آنها را تجربه كند) ولي محققا آنچه اهميت دارد به دست آوردن دانش و اطلاعات در زمينه چيره شدن بر آثار اين گونه اضطراب‌ها مي‌باشد.


آماده‌سازي بهترين شيوه به حداقل رساندن اضطراب منطقي است. به نكات زير توجه كنيد.

  از تلنبار كردن مطالب امتحان اجتناب كنيد. تسلط بر كل مطالب يك نيمسال تحصيلي يك روز قبل از امتحان شيوه يادگيري غلطي است و به آساني اضطراب ايجاد مي كند چون وقت كافي براي اين همه مطالب در اختيار نداريد.

  كل مطالب و اطلاعاتي را كه در طول يك نيمسال تحصيلي به شما ارائه شده تركيب كنيد و به منظور تسلط بر مفاهيم كليدي و اساسي درس به كارگيريد.

  به هنگام مطالعه از خود بپرسيد چه سؤالي ممكن است از شما پرسيده شود آنگاه سعي كنيد با ادغام ويكپارچه ساختن تمامي افكاري كه از سخنراني ها ، يادداشت ها، كتاب ها وخواندني‌هاي اضافي به دست آورده ايد به آن سؤال پاسخ دهيد .

  اگر وقت كافي براي خواندن كل مطالب ارائه شده در نيمسال تحصيلي نداريد. بخشي از آن را كه مي توانيد بخوانيد و روي آن كار كنيد ، انتخاب كنيد . در امتحان يك هدف خود را ارائه دانش از طريق اين اطلاعات قرار دهيد.

گردآورنده: مالکی پور



برچسب‌ها: اضطراب, اضطراب امتحان, مقابله با اضطراب امتحان, گلستان دانش

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ | 12:51 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

سلام اي معلم....

 

سلام اي معلم بزرگوار                    كه رهنماي زندگاني مني

 

رفيق دوره ي عزيز كودكي               چراغ دوره ي جواني مني

 

  ******

 

تو با كلام گرم و مهربان خود                به من شجاعت و اميد مي دهي

 

مرا هراس از غم سياه نيست            تو مژده هاي شادي سپيد مي دهي

 

    ******

 

سلام اي كه در اتاق تنگ درس           دل مرا چو آسمان گشوده اي

 

به پرتو سواد  ديده ي  مرا                    به راز هاي اين جهان گشوده اي

 

******

 

خدا و مادر و تو و پدر،همه                    چهار يار زندگاني منيد

 

به راستي كه هر چه دارم از شماست      شما اميد جاوداني منيد

 

                                                                      محمود كيانوش

 


برچسب‌ها: معلم, شعر درباره معلم, روز معلم, گلستان دانش

تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ | 23:53 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

گفتگوى نمرود با آزر و مادر ابراهيم (عليه السلام ) 


در روايتى نقل شده كه به نمرود گفته شد: ابراهيم پسر آزر، بت ها را شكسته است . نمرود، آزر را طلبيد و به او گفت : به من خيانت كردى و وجود اين پسر (ابرهيم ) را از من مخفى كردى .

آزر گفت : من تقصيرى ندارم ، مادرش او را مخفى و از او نگهدارى كرده است ، او مدعى است كه براى اين كارش استدلال و حجت دارد.

نمرود دستور داد مادر ابراهيم را حاضر كردند و به او گفت : چرا وجود اين پسر را از ما مخفى كردى كه با خدايان ما چنين كرد؟!

مادر ابراهيم گفت : ((دليل من از اين كار، اين بود كه ديدم تو تمام پسران را به قتل مى رسانى و نسل آنان را به خطر انداختى ، با خود گفتم كه اين پسر را براى حفظ نسل آينده نگه مى دارم اگر اين پسر همان بود (كه سرنگونى سلطنت تو به دست او است ) او را تحويل مى دهم تا كشته گردد و كشتن ديگر فرزندان مردم پايان گيرد و اگر شخصى كه مقصود توست ، نباشد براى ما يك فرزند پسر باقى مى ماند، اينك كه براى تو ثابت شده است كه اين پسر همان است ، او در اختيار توست و هر كارى كه مى خواهى انجام بده )).

نمرود گفتار و دليل مادر ابراهيم را پسنديد و او را آزاد كرد، سپس خودش ‍ شخصا با ابراهيم در مورد شكسته شدن بت ها سخن گفت ، هنگامى كه ابراهيم گفت : ((بت بزرگ ، بت ها را شكسته است )) نمرود درباره مجازات ابراهيم با اطرافيان خود به مشورت پرداخت ، اطرافيان گفتند: ((ابراهيم رابسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد)) (٢٦٦).

در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه فرمود: ((به خدا سوگند نه بت ها اين كار را كردند [بت هاى ديگر را شكستند] و نه ابراهيم دروغ گفت ، از آن حضرت پرسيدند: پس چگونه بود؟ حضرت فرمود: ((ابراهيم گفت : بت بزرگ اين كار را كرده است ، اگر سخن مى گويد؟ و اگر سخن نمى گويد بت بزرگ اين كار را نكرده است )) (٢٦٧).

گفتگوى نمرود و آزر درباره مقام ابراهيم (عليه السلام ) 


در تواريخ و روايات آمده است كه نمرود [براى آتش زن ابراهيم ] دستور داد كه در آن نزديكى بناى مرتفعى بسازند تا از آنجا كيفيت سوختن ابراهيم را تماشا كند. چون ابراهيم را به هوا پرتاب كردند، آزر را نيز همراه خود به بالاى آن بنا برد. ناگهان برخلاف انتظار و با كمال تعجب مشاهده كرد كه ابراهيم صحيح و سالم ميان آتش نشسته و آن محوطه به صورت باغ سرسبز و خرمى درآمده است و ابراهيم با مردى كه در كنار اوست [جبرئيل ] به گفتگو مشغول است .

نمرود، رو به آزر كرد و گفت : اى آزر! ببين كه اين پسر تو تا چه حد و اندازه در نزد پرورگارش گرامى و ارجمند است .


برچسب‌ها: قصه هاي قرآني, از آدم تا خاتم, تاريخ انبيا, حضرت ابراهيم

تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ | 15:26 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

هجرت ابراهيم (عليه السلام ) 


در روضه كافى ، از على بن ابراهيم و او از پدرش روايت كرده است كه : از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه مى فرمود: ابراهيم هنگامى كه بت هاى نمرود را شكست ، نمرود دستور داد كه دستگيرش كنند و براى سوزاندنش ‍ چهار ديوارى درست كرد و هيزم در آن جمع كردند آنگاه هيزم ها را آتش ‍ زدند و ابراهيم را در آتش انداختند، ناگاه ديدند كه ابراهيم صحيح و سالم در ميان آتش نشسته است . جريان را به نمرود اطلاع دادند، نمرود دستور داد تا او را از مملكتش بيرون كنند و نگذارند گوسفندان و اموالش را با خود ببرد. ابراهيم با ايشان احتجاج كرد و گفت : من حرفى ندارم كه گوسفندان و اموالم را كه سال ها در تهيه آن سعى و تلاش كرده ام ، بگذارم و بروم اما شرطش آن است كه شما هم آن عمرى را كه من در تهيه آنها صرف كرده ام به من بدهيد. مردم زير بار نرفتند و مرافعه را نزد قاضى نمرود بردند. قاضى نيز عليه ابراهيم حكم كرد كه بايد آنچه را در اين سرزمين به دست آورده اى ، بگذارى و بروى و عليه نمروديان هم حكم كرد كه بايد عمر او را كه در تهيه اموالش صرف نموده است به او بدهند.

جريان را به نمرود اطلاع دادند، او كه چنين ديد دستور داد تا بگذارند ابراهيم با اموال و گوسفندانش بيرون رود و گفت : اگر او در سرزمين شما بماند، دين شما را فاسد مى كند و خدايان شما را از بين مى برد .


برچسب‌ها: قصه هاي قرآني, از آدم تا خاتم, تاريخ انبيا, حضرت ابراهيم

تاريخ : دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۷ | 15:24 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

سلام اي معلم....

سلام اي معلم بزرگوار                    كه رهنماي زندگاني مني

رفيق دوره ي عزيز كودكي               چراغ دوره ي جواني مني

******

تو با كلام گرم و مهربان خود                به من شجاعت و اميد مي دهي

مرا هراس از غم سياه نيست            تو مژده هاي شادي سپيد مي دهي

******

سلام اي كه در اتاق تنگ درس           دل مرا چو آسمان گشوده اي

به پرتو سواد  ديده ي  مرا                    به راز هاي اين جهان گشوده اي

******

خدا و مادر و تو و پدر،همه                    چهار يار زندگاني منيد

به راستي كه هر چه دارم از شماست      شما اميد جاوداني منيد

محمود كيانوش

 


برچسب‌ها: شعر معلم, شعری درباره مقام معلم, شعر درباره معلم, گلستان دانش

تاريخ : دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۷ | 12:38 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

حضرت ابراهيم (عليه السلام ) در روايات

ماءموريت زن هاى قابله 


شيخ صدوق (رحمه الله ) در اكمال الدين از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه چون مادر ابراهيم حامله شد، نمرود زن هاى قابله را ماءمور كرد تا براى بررسى حمل نزد آن زن بروند و دقت كنند، تا آيا اثر حملى در او مشاهده مى كنند يا نه ؟ زنان مزبور با كمال مهارتى كه در فن خود داشتند، نتوانستند اثر حمل را در شكم آن زن بفهمند و خداى تعالى مانع تشخيص ‍ آنان شد و از اين رو نزد نمرود آمدند و اظهار كردند كه ما چيزى در شكم اين زن نديديم (٢٦٣).


تولد حضرت ابراهيم (عليه السلام) 


در روايتى شيخ صدوق (رحمه الله ) نقل كرده كه ابراهيم در همان خانه پدرش به دنيا آمد و پدرش به دليل ترسى كه از نمرود داشت ، خواست فرزندش را به او تحويل دهد؛ اما مادرش مانع شد و گفت : پسرت را با دست هاى خود براى كشتن پيش نمرود مبر، او را به من واگذار تا به غارى از غارهاى كوه ببرم و در آنجا بگذارم تا مرگش فرا رسد و اينگونه از دنيا برود، تا تو با دست خود پسرت را نكشته باشى . پدر نيز اجازه داد كه زن فرزندش ‍ را به غارى برد و پس از اين كه او را شير داد، در همان جا گذارد و جلوى غار را سنگ چيده و بازگشت .

ابراهيم به طور غير طبيعى بزرگ مى شد، رشد هر روز او به مقدار يك هفته بچه هاى ديگر بود و روزى او را نيز خداى قادر متعال در انگشت او قرار داده بود كه آن را مى مكيد و مى خورد، مادرش نيز گاهى از شوهرش اجازه مى گرفت و نزد فرزندش مى رفت و او را شير مى داد و پس از بوييدن و بوسيدن و بغل كردن ، او را در همان غار نهاده به شهر باز مى گشت تا وقتى كه بزرگ شد و از غار بيرون آمده و با پاى خود به شهر آمد.

ابراهيم مدتى در همان وضع به سر برد. روزى مادرش آمد تا از حال او مطلع شود، وقتى ديد چشمانش چون ستاره مى درخشد، او را در برگرفت و به سينه چسبانيد و شيرش داد و به شهر بازگشت . روزى ديگر مادر نزد او آمد و خواست برگردد، ابراهيم دست به دامان او زده و گفت : ((مرا نيز با خود ببر)).

مادرش گفت : ((باشد تا من از پدرت اجازه بگيرم ، آنگاه تو را نزد او ببرم )). مادر چون به شهر آمد و خواسته فرزند را به پدر گفت ، چنين شنيد كه او را در سر راه بنشان و چون برادرانش بر او بگذرند، او نيز همراه برادران به خانه بيايد تا معلوم نگردد.

مادر ابراهيم همين كار را كرد و به اين ترتيب ابراهيم به خانه آمد. چون آزر، او را ديد خداوند محبتى از او در دلش انداخت و به شدت او را دوست داشت . روزى مردم كه همچنان بت مى ساختند، ابراهيم نيز چوبى را برداشت و تبرى به دست گرفت و آن را تراشيد؛ بتى كه تا آن روز نظيرش ‍ ديده نشده بود، ساخت . آزر كه چنان ديد به مادرش گفت : ((اميد است كه از بركت اين پسر تو، بركت زيادى به ما برسد))، اما ناگهان ديد كه ابراهيم تبر را برداشت و همان بت را شكست ، آزر به اين عمل او پرخاش ‍ كرد، ابراهيم گفت : ((مگر شما مى خواستيد با اين بت چكار كنيد؟)) گفتند: مى خواستيم او را پرستش كنيم .

ابراهيم با تعجب پرسيد: آيا چيزى را كه با دست هاى خود مى تراشيد، پرستش مى كنيد؟ در اين وقت آزر كه جد ابراهيم بود، گفت ((آن كسى كه نابودى اين ملك و سلطنت به دست اوست ، همين فرزند است !)) 


برچسب‌ها: قصه هاي قرآني, از آدم تا خاتم, تاريخ انبيا, حضرت ابراهيم

تاريخ : شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ | 6:22 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

حضرت ابراهيم و يقين به روز قيامت 


روزى حضرت ابراهيم (عليه السلام ) از كنار دريايى مى گذشت ، مردارى را ديد كه در كنار دريا افتاده ، در حالى كه مقدارى از آن داخل آب و مقدارى ديگر در خشكى است و پرندگان و حيوانات دريا و خشكى از دو طرف ، آن را طعمه خود قرار داده اند، حتى گاهى بر سر آن به يكديگر حمله ور مى شوند. ديدن اين منظره ابراهيم را به فكر مساءله اى انداخت كه آيا چگونه اين مردگانى كه اجزاى بدنشان با يكديگر مخلوط شده ، زنده مى شوند و در شگفت شد.

ابراهيم (عليه السلام ) گفت : پروردگارا! به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى ؟ خداوند به او وحى كرد كه مگر به اين مساءله ايمان ندارى ؟ او گفت : ايمان دارم ولى مى خواهم آرامش قلبى پيدا كنم .

خداوند به او دستور داد كه چهار پرنده بگيرد و گوشت هاى آنها را در هم بياميزد، سپس آنها را چند قسمت كند و هر قسمتى را بر سر كوهى بگذارد، بعد آنها را بخواند تا صحنه قيامت را مشاهده كند، او نيز چنين كرد و با نهايت تعجب ديد اجزاى مرغان از نقاط مختلف جمع شدند و نزد او آمدند.

قرآن كريم در سوره بقره در اين باره چنين مى فرمايد: و (به خاطر بياور) هنگامى كه را كه ابراهيم گفت : خدايا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى ؟

فرمود: مگر ايمان نياورده اى ؟ عرض كرد: چرا ولى مى خواهم قلبم آرامش ‍ يابد، فرمود: در اين صورت چهار نوع از مرغان را انتخاب كن و آنها را (بكش و گوشتشان را) در هم بياميز، سپس بر هر كوهى قسمتى از آن را قرار بده . آنگاه پرندگان را بخوان ، به سرعت به سوى تو مى آيند و بدان كه خداوند، قادر و حكيم است )).






مدت عمر ابراهيم (عليه السلام ) و مدفن او 


بحث پيرامون قبض روح حضرت ابراهيم (عليه السلام )، در بخش روايات خواهد آمد. اما در مدت عمر آن حضرت اختلاف است . طبرى و ابن اثير از قولى نقل كرده اند كه آن حضرت در هنگام وفات دويست سال داشت (٢٥٩) . روايت ديگرى نيز ذكر كرده اند كه يكصد و هفتاد و پنج سال از عمرش گذشته بود (٢٦٠) و همين قول از تورات نيز نقل شده است . در حديثى كه شيخ صدوق (رحمه الله ) در كتاب اكمال الدين (٢٦١) از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده است ، همين قول را روايت كرده است . به نظر مى رسد كه اين قول به صواب و صحت نزديك تر است .

مدفن آن حضرت در سرزمين فلسطين در حبرون (٢٦٢) است ، جايى كه هم اكنون به شهر ابراهيم خليل معروف و موسوم است . مسعودى نوشته است كه آن حضرت را در زمينى دفن كردند كه پيش از آن خودش آن جا را خريدارى كرده بود.


برچسب‌ها: قصه هاي قرآني, از آدم تا خاتم, تاريخ انبيا, حضرت ابراهيم

تاريخ : جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ | 5:20 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

احتجاج ابراهيم با ستاره پرستان 


مشكلاتى كه ابراهيم در هموار ساختن راه توحيد و خدا پرستى داشت ، بسيار بود. دشمنان مكتب يكتا پرستى ، تنها بت پرستان آن زمان نبودند بلكه گروه بسيارى نيز معتقد به پرستش ستارگان ، ماه و خورشيد بودند و آنها را به جاى خدا يكتا، پرستش مى كردند يا شريك او قرار مى دادند و چنانكه از تواريخ استفاده مى شود، در همان بابل و حران از اين نوع منحرفين بسيار ديده مى شد كه معابد و هياكلى به نام ستارگان ساخته بودند و آن ها را پرستش مى كردند.

ابراهيم وظيفه خود مى دانست كه با همه اين انحرافات مبارزه كند و هر جا به طريقى مردم را از اين پرستش هاى غلط و عقايد انحرافى باز دارد. مهم ترين وسيله اى كه او داشت ، همان منطق نيرومند و دلايل روشنى بود كه خداى تعالى به او عطا كرده بود و همه جا از آن حربه بران استفاده مى كرد و دشمن را مغلوب استدلال هاى كوبنده خويش مى ساخت .

در مبارزه با ستاره پرستى نيز ابراهيم خليل راه بسيار كوتاه و هموارى را پيمود و به صورت بسيار جالبى استدلال خود را مطرح كرد و دشمن را در كوتاه ترين زمان با ذكر چند جمله مختصر، مغلوب كرد و راه ايراد و اشكال و فرار را به او بست .

ابراهيم در آغاز، بدون آنكه علنا عقايد باطل آنان را به رخ بكشد و افكار غلطشان را تخطئه كند، خود را در صورت ظاهر با آنان هماهنگ نشان داد و عقيده باطنى خويش را پنهان كرد تا بهتر عواطف آنان را نسبت به خود جلب كند و آمادگى بيشترى در آنان براى گوش دادن به استدلال خود فراهم سازد؛ از اين رو به ميان مردم رفته و خود را مانند يكى از آنان جلوه داد.

((تا چون پرده تاريك شب افق را فرا گرفت ، يكى از ستارگان را)) (٢٥١) كه به گفته بعضى ستاره زهره بود، بديد و براى اينكه آنان را به شنيدن استدلال نيرومند خود در بطلان عقيده انحرافيشان آماده سازد، تظاهر به هماهنگى با آنها كرد فرياد برآورد: ((اين است پروردگار من !)) (٢٥٢).

اين جمله را گفت و تا وقتى آن ستاره غروب كرد، ديگر سخنى نگفت و چون ستاره مزبور غروب كرد، ابراهيم در پيش روى مردم به دنبال آن به اين طرف و آن طرف آسمان نگريست و به جستجو پرداخت و هنگامى كه متوجه شد غروب كرده با آواز بلند گفت : ((من خدايانى را كه غروب كنند، دوست ندارم )) (٢٥٣).

ابراهيم بيش از اين چيزى نگفت و به همين جمله كه ((من خدايى را كه غروب كند دوست ندارم )) اكتفا كرد و ((و چون ديد ماه طلوع كرد)) باز براى هماهنگى با مردم گفت : ((اين است پروردگار من !)) و چون ماه نيز افول كرد، گفت : ((به راستى اگر پروردگارم مرا هدايت نكند، مسلما از گمراهان خواهم بود)) (٢٥٤).

و سپس هنگامى كه خورشيد از شرق بيرون آمد و چون ابراهيم خورشيد را ديد كه طلوع كرد گفت : ((اين است پروردگار من ، اين بزرگ تر است !)) و چون غروب كرد گفت : ((اى مردم ! من از آنچه شما شريك خدا مى دانيد، بيزارم )).

در اينجا ديگر ابراهيم پرده را بالا زد و صريحا آن مردم را مخاطب قرار داد و عملشان را شركت ناميد و بيزارى خود را از آن عقايد انحرافى اظهار كرد و عقيده باطنى خود را آشكار نمود و فرياد زد: ((من روى دل را به كسى متوجه مى دارم كه آسمان ها و زمين را آفريده و از مشركان نيستم )) .

در اين هنگام مردم به محاجه با او برخاستند و ناگهان متوجه شدند كه ابراهيم عقيده اى به ستارگان ، خورشيد و ماه نداشته و اگر تاكنون هم سخنى گفته بود، براى هماهنگى با آنان و مقدمه اى براى ابراز عقيده قلبى خويش ‍ بوده است و خواستند تا به وسيله اى او را از عقيده توحيد برگردانند، ابراهيم در جوابشان فرمود: ((آيا درباره خداى يكتايى كه مرا به راه راست هدايت كرده با من محاجه مى كنيد و از آنچه با او شريك مى پنداريد، بيم ندارم مگر آنكه پروردگارم چيزى بخواهد)).

قرآن كريم از متن گفتار آنان و تهديد درباره روگرداندن ابراهيم از ستاره پرستى يا بت پرستى چيزى بيان نكرده است ، اما از كلام ابراهيم به خوبى استفاده مى شود كه وقتى متوجه شدند كه او با آنان هم عقيده نيست و اظهار برائت و بيزارى از پرستش بت ، ستاره ، خورشيد و ماه مى كند، ابراهيم را از خشم خدايان خويش بر حذر داشته اند و به او گفته اند كه از مخالفت با اينان بترس كه تو را صدمه و آزار مى رسانند (چنانكه خودشان اين عقيده را داشته اند). ابراهيم با اين روش به آنان فهماند كه من از خشم خدايان شما واهمه اى ندارم ، چون قادر نيستند به كسى سود يا زيانى برسانند و اين شما هستيد كه در حقيقت بايد از خشم پروردگار بزرگ عالم بترسيد و مخلوقات او را شريك او قرار ندهيد. 

داستان محاجه ابراهيم با ستاره پرستان را بعضى در موطن اصلى او يعنى سرزمين بابل ذكر كرده اند و برخى از مورخان پس از هجرت او به سوى شام و فلسطين نقل كرده اند كه چون سر راه مسافرت به شام به شهر حران (يا حاران ) رسيد، مدتى در آنجا توقف كرد و در آنجا متوجه شد كه مردم آنجا ستاره پرستند و با آنان محاجه كرد.


برچسب‌ها: قصه هاي قرآني, از آدم تا خاتم, تاريخ انبيا, حضرت ابراهيم

تاريخ : چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ | 11:18 | نویسنده : اکرم مالكي پور |

محاجه ابراهيم با نمرود 


قرآن از بحث و گفتگو و محاجه ابراهيم با يكى از جباران زمان خود سخن مى گويد، اما اينكه او چه كسى بود، قرآن به نام او تصريح نمى كند ولى در روايتى كه از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) در تفسير ((الدرالمنثور)) نقل شده و نيز بنابر آنچه در تواريخ آمده است نام او ((نمرود بن كنعان )) بود.

گرچه در اينجا زمان اين بحث و گفتگو مشخص نشده است ، اما از قرائن بر مى آيد كه اين موضوع ، بعد از بت شكنى ابراهيم و نجات او از آتش بوده است ؛ زيرا مسلم است كه قبل از به آتش افكندن ابراهيم مجالى براى اين گفتگوها نبوده است و اصولا بت پرستان حق چنين مباحثه اى را به او نمى دادند، آنان ابراهيم را يك مجرم و گناهكار مى شناختند كه مى بايست هر چه زودتر به كيفر اعمال خود و قيام بر ضد خدايان ساختگى شان برسد.

قرآن كريم اصل محاجه ابراهيم و نمرود را در سوره بقره اين گونه بيان مى كند:

((آيا نديدى آن كسى را كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجه كرد، آن هنگام كه ابراهيم گفت : پروردگار من كسى است كه زنده مى كند و مى ميراند، او گفت : من هم زنده مى كنم و مى ميرانم . ابراهيم گفت : خداى يكتا خورشيد را از مشرق مى آورد تو آن را از مغرب بياور! پس (در مقابل اين حجت نيرومند) آن كس كه كفر مى ورزيد مبهوت شد)) (٢٥٠).

اما در روايات و تواريخ چگونگى محاجه ابراهيم با نمرود چنين بيان شده كه نمرود از ابراهيم پرسيد: خداى تو كيست ؟

ابراهيم در پاسخ گفت : همان كسى كه زنده مى كند و مى ميراند.

نمرود از راه سفسطه و غلط اندازى وارد بحث شد و گفت : اى بى خبر! اين مساءله كه در اختيار من است ، من زنده مى كنم و مى ميرانم و براى اثبات مدعاى خود دستور داد دو نفر را از زندان آوردند، سپس يكى را آزاد كرد و ديگرى را به قتل رسانيد، حاضران هم بر اثر انحطاط فكرى عجيبى كه دچار بودند يا از روى چاپلوسى و تملق و بدون تعقل سخن نمرود را پذيرفتند.

ابراهيم بى درنگ استدلال خود را عوض كرد و گفت : تنها زندگى و مرگ نيست بلكه همه جهان هستى به دست خدا است ، بر همين اساس ، خاى من كسى است كه صبحگاهان ، خورشيد را از طرف مشرق بيرون مى آورد و غروب از طرف مغرب فرو مى برد، اگر راست مى گويى كه تو خداى مردم هستى ، خورشيد را به عكس از مغرب بيرون بياور و در مشرق فرو بر.

نمرود در برابر اين استدلال نتوانست غلط اندازى كند، آنچنان گيج و مهبوت شد كه از سخن گفتن درمانده گرديد.


برچسب‌ها: قصه هاي قرآني, از آدم تا خاتم, تاريخ انبيا, حضرت ابراهيم

تاريخ : دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۷ | 10:11 | نویسنده : اکرم مالكي پور |