درمجالي كه برايم باقي ست        

      

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

 

كه در آن همواره اول صبح           به زباني ساده            مهر تدريس كنند

 

و بگويند خدا        خالق زيبايي             وسراينده ي عشق      آفريننده ي ماست

 

مهربانيست كه مارا به نكويي 

 

دانايي      زيبايي

 

و به خود مي خواند     جنتي دارد نزديك،زيبا و بزرگ

 

دوزخي دارد- به گمانم       كوچك وبعيد

 

در پي سودا نيست 

 

كه ببخشد ما را       وبفهماندمان

 

ترس ما بيرون از دايره ي رحمت اوست

 

در مجالي كه برايم باقي است

 

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

 

كه خرد را با عشق        علم را با احساس      ورياضي را با شعر

 

دين را با عرفان       همه را با تشويق تدريس كنند

 

لاي انگشت كسي       قلمي نگذراند

 

ونخوانند كسي را حيوان         و نگويند كسي را كودن

 

ومعلم هر روز      روح را حاضر و غايب بكند

 

وبه جز ايمانش        هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند! 

 

قلب ها خالي نشود از احساس

 

درس هايي بدهند      كه به جاي مغز، دل ها را تسخير كند

 

از كتاب تاريخ       جنگ را بردارند

 

در كلاس انشا      هر كسي حرف دلش را بزند

 

غير ممكن را از خاطره ها محو كنند

 

تا كسي بعد از اين        باز همواره نگويد ، هرگز

 

و به آساني همرنگ جماعت نشود

 

زنگ نقاشي تكرار شود        رنگ را در پاييز تعليم دهند

 

قطره را در باران        موج را در ساحل

 

زندگي را در رفتن وبرگشتن از قله ي كوه

 

وعبادت را در خدمت خلق           كار را در كندو

 

و طبيعت را در جنگل سبز            مشق شب اين باشد

 

كه شبي چندين بار       همه تكرار كنيم

 

 عدل        آزادي          قانون         شادي

 

امتحاني بشود       كه بسنجد ما را

 

تا بفهمند چقدر        عاشق و آگه وآدم شده ايم

 

درمجالي كه برايم باقي است

 

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

 

كه در آن آخر وقت         به زباني ساده

 

شعر تدريس كنند       وبگويند كه تا فردا صبح

 

خالق عشق نگهدار شما .


برچسب‌ها: متون و شعرهای زیبا, شعر, مدرسه, امید, گلستان دانش

تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 | 20:48 | نویسنده : مالكي پور |

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

 

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

 

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

 

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

 

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.

 

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

 

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

 

زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.


برچسب‌ها: متون و شعر های زیبا, شعر, امید, گلستان دانش

تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 20:12 | نویسنده : مالكي پور |

پیش بیا! پیش بیا! پیشتر!
تا که بگویم غم دل بیشتر

 

دوست ترت دارم از هرچه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر

 

دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر

 

داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر

 

هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر

 

فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر...

 


قیصر امین پور

 


برچسب‌ها: شعر, اشعارقیصر امین پور, گلستان دانش

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 19:18 | نویسنده : مالكي پور |

ماه بالاي سر آبادي است ،

اهل آبادي در خواب.

روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.

باغ همسايه چراغش روشن،

من چراغم خاموش ،

ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب.

 

غوك ها مي خوانند.

مرغ حق هم گاهي.

 

كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها.

و بيابان پيداست.

سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست.

سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست.

 

نيمه شب با يد باشد.

دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.

 

ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.

ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم،

طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب.

ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

 

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .

ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

 

ماه بالاي سر تنهايي است.


برچسب‌ها: شعر, اشعار سهراب سپهری, شعرغربت, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : سه شنبه دهم دی 1392 | 17:53 | نویسنده : مالكي پور |

  الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها                                   که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید                            ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم                        جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید                         که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل                          کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر                            نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ                  متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


برچسب‌ها: شعر, اشعار حافظ شیرازی, عشق, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : یکشنبه هشتم دی 1392 | 17:56 | نویسنده : مالكي پور |

خانه ی دوست کجاست؟

 

در فلق بود که پرسید سوار

 

اسمان مکثی کرد

 

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

 

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت

 

نرسیده به درخت

 

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است

 

ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است

 

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد

 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

 

دو قدم مانده به گل

 

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

 

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد

 

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

 

کودکی می بینی

 

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

 

واز او می پرسی

 

خانه ی دوست کجاست؟

 

سهراب سپهری


برچسب‌ها: خانه دوست کجاست, شعر, اشعار سهراب سپهری, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : شنبه شانزدهم آذر 1392 | 20:31 | نویسنده : مالكي پور |



 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 


میگویند جمعه می آید ...

آری ، روزی که بازار تعلقات دنیا را تعطیل کنیم ؛

او خواهد آمد .


درادامه مطلب شعري زيبا از استاد شهزيار اورده ام.....


برچسب‌ها: يا امام زمان, شعر, استاد شهريار, شعر درمورد امام زمان, گلستان دانش

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هشتم آذر 1392 | 13:18 | نویسنده : مالكي پور |

نام شعر : روشني، من، گل، آب

ابري نيست

ابري نيست
بادي نيست.


مي نشينم لب حوض:


گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.



نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد


پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست


چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.


مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.


من پرواز نورم و شن 
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.


پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, اشعار سهراب سپهری, گلستان دانش, مالكي پور

تاريخ : شنبه دوم آذر 1392 | 17:37 | نویسنده : مالكي پور |
http://axgig.com/images/18259127672622561174.gif

 

 

زندگی، بدون روزهای سخت نمی شود ..

روزهای سخت، همچون برگهای پاییزی شتابان فرو می ریزند،

در زیر پاهای تو، اگر بخواهی… 

فراموش نکن !

برگهای پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت 

و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند


| نادر ابراهیمی |

 

 

 


برچسب‌ها: پاييز, شعر, زندگي, گلستان دانش, مالكي پور

تاريخ : دوشنبه یکم مهر 1392 | 18:40 | نویسنده : مالكي پور |

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد                 زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود                   عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل                      نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب                        گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل                      همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز                           قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد                        که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را                       شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد


برچسب‌ها: شعر, اشعار حافظ شیرازی, روز هجران, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 | 14:27 | نویسنده : مالكي پور |

 

آنکه نقاش است و نقشی ساخته


با قلـــــــم طرح نویی انداخته


در مسیر واژه های دوستــــــــی


سطر سطــری زآشنایی داشته

 


آنکه چون اسطوره های پارســی


عین ولامی را به میم افراشته


هم ردیف انبیاء و عارفـــــــــــان


پوششی بر جـــــهل جاهل بافته


 

آنکه آهنگ و کلامی دل ربــا


از یرای درس خـــــــــود آراسته


چشمه های معرفت جوشــــد ز او


دانشی از حد فزون انبـــــــاشته


 

لحظه هایش پر شده از خـاطرات


خاطراتی که زدل جان باخـــته


هرچه از عطرش ببویم کم بود


او گلستان ها ز گل ها کاشته



آنکه معمار است و الگوی همه


لاله ای بر قلب خود بگذاشته

 

با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد


چون جلوداران به کفران تاخته


 

آن معلّم آن مرّبی آن که او


از فنونش عالمی پرداختــــــــه


او عزیز است و مقامش پاس دار


چونکه یزدان نام او بنگاشته



عارف آن باشد که چون قطعه زمین


هرکسی او را لگد انداخته

 

یعنی از زهد و کلام و علم او


ذره ای از دانشش برداشته


 

بار الا ها این سلیمان را مدد


تا چو ابران سایه ها افراشته

 

 



برچسب‌ها: شعر, معلم, شعر برای معلم

تاريخ : پنجشنبه دهم مرداد 1392 | 17:25 | نویسنده : مالكي پور |

 

شب سرشاري بود

رود از پاي صنوبرها

 

تا فراترها مي رفت

 

دره مهتاب اندود

 

وچنان روشن کوه که خدا پيدا بود

 

در بلندي ها ، ما

 

دورها گم، سطح شسته ، و نگاه از همه شب نازکتر

 

دستهايت ، ساقه ي سبز پيامي را مي داد به من

 

وسفالينه ي انس

 

با نفس هايت آهسته ترک مي خورد

 

وتپش هامان مي ريخت به سنگ

 

از شرابي ديرين ، شن تابستان در رگها

 

ولعاب مهتاب ، روي رفتارت

 

تو شگرف، تورها ، وبرازنده ي خاک

 

فرصت سبز حيات ، به هواي خنک کوهستان مي پيوست

 

سايه ها بر مي گشت

 

وهنوز در سر راه نسيم

 

پونه هايي که تکان مي خورد

 

جذبه هايي که بهم مي ريخت



سهراب سپهری


برچسب‌ها: شعر, اشعار, اشعار سهراب سپهری

تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 4:19 | نویسنده : مالكي پور |
معلم عزیزم،استاد بزرگوارم، 


تو رابه چه مانند کنم !


دل دریایی ات لبریز از آرامش است


همچون کوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای


خورشید نگاهت گرمابخش ما


وحرارت ِ کلبه ی سردِ ناامیدی ما. 



قدوم سبز تو 


سبزینه کوچه باغ های زندگی ما


تپش قلب تو آهنگ خوش هستی


و جوشش نشاط 


در غزل شیوای زندگیِ سوته دلان



ما چگونه سپاس گوییم مهربانی و لطف تو را!


که سرشار از عشق است


آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو، 


مرا نه توان سپاس و نه کلام وصف است. 



تنها پروانه جانم بر گرد شمع وجودتعاشقانه چنین می سراید :


برچسب‌ها: معلم, شعر, شعربرای معلم, گلستان دانش

تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 17:24 | نویسنده : مالكي پور |

شنیدم که در وقت نزعِ روان                                                  به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگه دار درویش باش                                                نه در بندِ آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس                                                     چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانا پسند                                                    شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویش محتاج دار                                                 که شاه از رعیت بود تاجدار

رعیت چو بیخند و سلطان درخت                                            درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت

مکن تا توانی دل خلق ریش                                                  وگر می کُنی می کَنی بیخِ خویش

اگر جاده ای بایدت مستقیم                                                   ره پارسایان امیدست و بیم

طبیعت شود مرد را بخردی                                                   به امید نیکی و بیمِ بدی

گر این هر دو در پادشه یافتی                                                در اقلیم و ملکش پَنَه یافتی

که بخشایش آرد بر امیدوار                                                   به امید بخشایش کردگار

گزند کسانش نیاید پسند                                                       که ترسد که در ملکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست                                         در آن کشور آسودگی بوی نیست

فراخی در آن مرز و کشور مخواه                                              که دلتنگ بینی رعیت ز شاه

ز مستکبران دلاور بترس                                                        از ان کو نترسد ز داور بترس

دگر کشور اباد بیند به خواب                                                   که دارد دل اهل کشور خراب

خرابی و بدنامی آید ز جور                                                  رسد پیش بین این سخن را به غور

رعیت نشاید به بیداد کشت                                                  که مر سلطنت را پناهند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویش                                               که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی                                                      کز او نیکویی دیده باشی بسی

درون مایه این داستان، حول محور پادشاه و رعیت و دوری از ظلم و ستم به زیر دستان و برقراری عدالت می چرخد، اینکه تمام پشت و پناه یک حکومت یا یک پادشاهی، رعیت و رضایت اوست

این حکایت یک منولوگ بین انوشیروان عادل و هرمز پادشاه ایران است که نوشیروان به هنگام مرگ، آخرین وصایای خود را به گوش او می رساند.    



برچسب‌ها: سعدی, شعر

تاريخ : یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 | 15:2 | نویسنده : مالكي پور |

 

پا به جایی می برد ما را در این ره سر به جایی

عقل آخر بین به جایی عشق افسون گر به جایی

چون حبابی روی موجم تا در این طوفان هستی

ساحلم جایی برد ا مواج هم خود سر به جایی

چون غباری در بیابان مانده در دست نسیمم

لحظه ای جایم برد یک لحظه ی دیگر به جایی

مانده ام خاکستری در یک اجاق سرد خاموش

گه مرا بستر به جایی ،گه مرا بستر به جایی

جمع مشتاقان پریشان می شود خواهی نخواهی

عاقبت دل می رود جایی ترا،دلبر به جایی

ای «رها»با چشم دل بنگر تماشا گاه هستی

تا که بینی سر به جایی می رود ،افسر به جای

علی میرزائی


برچسب‌ها: شعر, علی میرزایی, عشق

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 1:25 | نویسنده : مالكي پور |

سایه ام را جایی جا گذاشته ام

روی همین شعرها

که کسی نمی خواند

روی همین دریاها

روی همین روزهای الکی تقویم ها

که هیچ وقت ندیدید

روی بادهای سرگردان

خسته شده بود...


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 | 1:27 | نویسنده : مالكي پور |

صدای پای آب، نثار شبهای خاموش مادرم

اهل کاشانم 
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.

و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم 
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی "تکبیره الاحرام" علف می خوانم،
پی "قد قامت" موج.

کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشنی باغچه است.

 


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, اشعار سهراب سپهری, صدای پای آب

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 10:9 | نویسنده : مالكي پور |
زندگی چیست؟

زندگی فرصت خندیدن دل
زندگی گریه شوق
از پی وصلت عشق

زندگی گریه نوزادی است
در لحظه زایش
به زبان دل خویش

زندگی غلغله جوشش آب
داخل ظرف سماور
به کنارش قوری

زندگی تابش نوری است
در صبحدم زایش خورشید
که به رقص آوردش گرد و غبار

زندگی شرشره آب روان
چونکه بر سنگ خورد
آیدش نغمه زیباش به گوش

زندگی تیرگی ابر کبود
مژده بارش باران زیاد
بر تن شاخه افسرده ز باد

زندگی شعله شمعی است
که در ظلمت شب
نور امید دهد خانه دل را

زندگی لذت یک صبح قشنگ 
سیر در ساحل دریایی 
آرام بسی نیلی رنگ

زندگی بارقه نور امید
در پی یافتن راه شفا
به مریضی که جوابش دادند

زندگی آینه پاکیهاست
زندگی آشتی شب پره هاست

زندگی لحظه دیدار دو دوست
بعد یک عمر، فراق

زندگی پرزدن شاپرکهاست
در سیاهی شبی پر کوکب

زندگی غرش رعد در دل شب
چکه آب ز سقفی چوبین

زندگی نیل به رؤیایی دور
در خیالی به نهایت مستور

زندگی صفحه شطرنج دل است
زندگی قدرت یک کیش رخ است
تا که با لبخندی 
کندش مات ، شه نومیدی را


برچسب‌ها: شعر, زندگی, شعر در مورد زندگی

تاريخ : سه شنبه چهاردهم آذر 1391 | 17:52 | نویسنده : مالكي پور |

دشت هايي چه فراخ‌! 
كوه هايي چه بلند! 


در گلستانه چه بوي علفي مي آمد! 
من در اين آبادي‌، پي چيزي مي گشتم‌: 
پي خوابي شايد، 
پي نوري‌، ريگي‌، لبخندي‌. 

پشت تبريزي ها 
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد. 

پاي ني زاري ماندم‌، باد مي آمد، گوش دادم‌: 
چه كسي با من‌، حرف مي زند؟ 
سوسماري لغزيد. 
راه افتادم‌. 
يونجه زاري سر راه‌. 
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ 
و فراموشي خاك‌. 

لب آبي 


گيوه ها را كندم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌:
«
من چه سبزم امروز 
و چه اندازه تنم هوشيار است‌! 
نكند اندوهي‌، سر رسد از پس كوه‌. 
چه كسي پشت درختان است؟ 
هيچ‌، مي چرخد گاوي در كرد. 
ظهر تابستان است‌. 
سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است‌. 
سايه هايي بي لك‌، 
گوشه يي روشن و پاك‌، 
كودكان احساس‌! جاي بازي اين جاست‌. 
زندگي خالي نيست‌: 
مهرباني هست‌، سيب هست‌، ايمان هست‌. 
آري 
تا شقايق هست‌، زندگي بايد كرد. 

در دل من چيزي است‌، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم 
صبح 


و چنان بي تابم‌، كه دلم مي خواهد 
بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر كوه‌. 
دورها آوايي است‌، كه مرا مي خواند


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, اشعار سهراب سپهری

تاريخ : سه شنبه دهم مرداد 1391 | 15:7 | نویسنده : مالكي پور |

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

 

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

 

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

 

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

 

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

 

 در خرابات بگوییدکه هشیار کجاست

 

آن کس است اهل بشارت که بشارت دادند

 

نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

 

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

 

ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست

 

باز پرسید زگیسوی شکن در شکنش

 

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

 

عقل دیوانه شدآن سلسله مشکین کو

 

دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

 

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست

 

ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

 

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست.


برچسب‌ها: شعر, عاشق, جهان, دیدار

تاريخ : پنجشنبه هشتم تیر 1391 | 12:45 | نویسنده : مالكي پور |

 

صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال

 

بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

 

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود

 

هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

قیصرامین پور


برچسب‌ها: زنگ انشا, شعر, اشعار, اشعار قیصرامین پور

تاريخ : جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 | 4:28 | نویسنده : مالكي پور |

قال رسول الله صلی الله علیه و آله :

أكرِموا العلَماءَ فانّهم ورثةُ الانبیاءِ فَمَن أكرَمَهُم فَقد أكرَمَ اللهَ و رسولَهُ.

رسول اکرم که سلام خداوند بر او و خاندانش باد فرمود:

عالمان را گرامی بدارید كه آنان وارث پیامبران‌اند، پس هر كس آنها را گرامی بدارد 
و اكرام كند، همانا خدا و رسولش را گرامی داشته است.


«نهج الفصاحه، ح 450»


برچسب‌ها: روز معلم, شعر, شعربرای معلم, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 17:21 | نویسنده : مالكي پور |


آه‌، در ايثار سطح ها چه شكوهي است! 
اي سرطان شريف عزلت‌! 


سطح من ارزاني تو باد! 

يك نفر آمد 
تا عضلات بهشت 
دست مرا امتداد داد. 
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب 
در وسط دگمه هاي پيرهنش بود. 
از علف خشك آيه هاي قديمي 
پنجره مي بافت‌. 
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود. 
حنجره اش از صفاف آبي شط ها 
پر شده بود. 
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد. 
روي سرم سقفي از تناسب گل ها گشيد. 
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد. 
ميز مرا زير معنويت باران نهاد. 
بعد، نشستيم‌. 
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر. 


از كلماتي كه زندگي شان ، در وسط آب مي گذشت‌. 
فرصت ما زير ابرهاي مناسب 
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه 
حجم خوشي داشت‌. 

نصفه شب بود، از تلاطم ميوه 
طرح درختان عجيب شد. 
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت‌. 
بعد 
دست در آغاز جسم آب تني كرد. 
بعد در احشاي خيس نارون باغ 
صبح شد. 


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, اشعار سهراب سپهری

تاريخ : دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | 9:20 | نویسنده : مالكي پور |

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


برچسب‌ها: بي تو مهتاب شبي, شعر, اشعارفريدون مشيري, گلستان دانش, مالكي پور

تاريخ : پنجشنبه هشتم دی 1390 | 12:45 | نویسنده : مالكي پور |
شعرهاي پيش دبستاني


برچسب‌ها: شعر, پیش دبستانی, اشعار پیش دبستانی

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 | 21:9 | نویسنده : مالكي پور |

ماه 

رنگ تفسير مس بود. 
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد. 
سرو 
شيهه بارز خاك بود. 
كاج نزديك 
مثل انبوه فهم 
صفحه ساده فصل را سايه ميزد. 
كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد. 
از زمين هاي تاريك 
بوي تشكيل ادراك مي آمد. 
دوست 
توري هوش را روي اشيا 
لمس مي كرد. 
جمله جاري جوي را مي شنيد، 
با خود انگار مي گفت‌: 
هيچ حرفي به اين روشني نيست‌. 
من كنار زهاب 
فكر مي كردم‌: 
امشب 
راه معراج اشيا چه صاف است !



برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, اشعار سهراب سپهری

تاريخ : سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 | 15:5 | نویسنده : مالكي پور |

ظهر بود. 
ابتداي خدا بود. 


ريگ زار عفيف 
گوش مي كرد، 
حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد. 
آب مثل نگاهي به ابعاد ادراك‌. 
لكلك 
مثل يك اتفاق سفيد 
بر لب بركه بود. 
حجم مرغوب خود را 
در تماشاي تجريد مي شست‌. 
چشم 
وارد فرصت آب مي شد. 
طعم پاك اشارات 
روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت‌. 

باغ سبز تقرب 
تا كجاي كوير 
صورت ناب يك خواب شيرين؟ 

اي شبيه 
مكث زيبا 


در حريم علف هاي قربت ! 
در چه سمت تماشا 
هيچ خوشرنگ 
سايه خواهد زد؟ 
كي انسان 
مثل آواز ايثار 
در كلام فضا كشف خواهد شد؟ 

اي شروع لطيف‌! 
جاي الفاظ مجذوب ، خالي ! 


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, اشعار سهراب سپهری

تاريخ : سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 | 15:3 | نویسنده : مالكي پور |

شادي 


غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

 

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

 

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

 

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

 

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

 

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

 

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

 

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

 

 

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

 

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

 

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

 

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

 

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

 

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

 

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

 

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

 

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!


برچسب‌ها: شعر, فريدون مشيري, اشعار فريدون مشيري, گلستان دانش, مالكي پور

تاريخ : یکشنبه دوم مرداد 1390 | 18:41 | نویسنده : مالكي پور |

کاش میشد که در این قرن عجیب
همه بودند به خوش بویی سیب
سیب یعنی که تو زیبا هستی
تو رباینده دلها هستی
سیب یعنی اثر بوسه ای ناز
روی لبهای ترک دار نیاز
سیب یک واژه تو خالی نیست
پر عطر است گل قالی نیست


برچسب‌ها: شعر, گلستان دانش

تاريخ : جمعه هفدهم تیر 1390 | 18:18 | نویسنده : مالكي پور |

نور عشق

رهروان كوي جانان سرخوش‌اند

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

 

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود

سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

 

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست

در به روي باده‌نوشان بسته نيست

 

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستي ما در سر ما عشق ماست

 

دل ز جام عشق  او شد مي پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

 

ما به سوي روشنايي مي‌رويم

سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

 

دوستان! ما آشناي اين رهيم

مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

 

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما


برچسب‌ها: شعر, فريدون مشيري, اشعار فريدون مشيري, گلستان دانش, مالكي پور

تاريخ : دوشنبه دوم خرداد 1390 | 17:39 | نویسنده : مالكي پور |

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن

ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها

را ببینیم

ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

 و سردم شد آن وقت در پشت

یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

 و آن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی

دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت

من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

 

سهراب سپهري


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری

تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 | 9:49 | نویسنده : مالكي پور |

 

بار ديگر غم عشق آمد و دلشاد م كرد

 

عزم ويراني من داشت و آبادم كرد

 

دشت تا دشت دلم وادي ختاموشان بود

 

تندر عشق يه يك صاعقه فريادم كرد

مهدی سهیلی


برچسب‌ها: شعر, اشعار, اشعار مهدی سهیلی

تاريخ : دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 | 4:23 | نویسنده : مالكي پور |

 

الاكلنگ

لالالالالا لالالالالا

بال و پايين پايين و بالا

اين كه مي‌بيني

الاكلنگ است

در ورجه ورجه

خيلي زرنگ است

من با رفيقم

برآن سواريم

با كار دنيا

كاري نداريم

من رفتم پايين

او آمد بالا

اوحالا پايين

من حالا بالا

با هم مي‌خوانيم

مثل بلبل‌ها

با هم مي‌خنديم

بر روي گل‌ها

ماييم و شهري

ماييم و اميد

با ما بخوانيد

هر جا كه هستيد

لالالالالا لالالالالا

بالا و پايين پايين و بالا


محمود کیانوش

 


چهره‌ي جهان

با يك مداد زرد

يك دايره بكش

اين آفتاب شد

يك خط مارپيچ

آب روان و پاك

اين جوي آب شد

در زير دايره

يك خط بكش سياه

مانند 7 و 8 :

اين كوهسار شد

در زير كوهسار

چندين نوار سبز

پهلوي هم بكش

اين كشتزار شد

بالاي دايره

بگذار وصله‌اي

خاكستري، بگو:

اين ابر و آسمان.

كارت تمام شد

حالا نگاه كن

با چشم‌هاي شاد

بر چهره‌ي جهان 

 


برچسب‌ها: شعر, محمودکیانوش, شعرالاکلنگ, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : جمعه بیست و سوم مهر 1389 | 14:53 | نویسنده : مالكي پور |

فهرست مهم‌ترين آثار كيانوش

شعر

شكوفه حيرت ( مجموعه شعر )

ساده و غمناك ( مجموعه شعر )

ماه و ماهی در چشمه باد ( مجموعه شعر )

قصيده ای برای همه ( يك شعر بلند )

آبهای خسته (مجموعه شعر)

خرخاكيها، يونجه ها و كلاغها ( مجموعه شعر)

ناگهان انسان و زمينش ( يك شعر بلند)

از پرنده ها و انسان ( مجموعه شعر، به انگليسی )

داستان

در آنجا هيچ كس نبود ( مجموعه داستان كوتاه )

مرد گرفتار ( يك داستان بلند )

غصه ای و قصه ای ( هفت داستان پيوسته )

و بلا آمد و شفا آمد ( مجموعه داستان كوتاه )

حرف و سكوت (رمان)

برف و خون (رمان)

غواص و ماهی ( رمان )

در آفاق نفس ( رمان فلسفی )

در طاس لغزنده ( مجموعه داستان های كوتاه )

نقد ادبی

بررسی شعر و نثر فارسی معاصر ( مجموعه مقالات )

شعر فارسی در غربت

زن و عشق در دنيای صادق هدايت و نقدی تحليلی و تطبيقی بر بوف كور

نظم، فضيلت و زيبايی (تاملاتی در فلسفه هنر و ادبيات)

ترجمه

به خدای ناشناخته - جان اشتان بك

زنی كه گريخت - دی. اچ. لارنس

مالون می ميرد - ساموئل بكت

سير روز در شب - يوجين اونيل

جلاد - پرلاگر كوئيست       

 

 

 


برچسب‌ها: شعر, محمودکیانوش, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : یکشنبه یازدهم مهر 1389 | 14:54 | نویسنده : مالكي پور |

 

بق بقو

بق بقو، بق، بق، بقو

نوك طلاي نقره‌بال

مي‌پري خوش از جنوب

مي‌زني پر تا شمال

بق بقو، بق، بق، بقو

آسمان مال توست

خاك‌ها و آب‌ها

زير چشم و بال توست

بق‌بقو، آواز تو

بهترين آوازهاست

گوش‌هاي زندگي

با زبانت آشناست

خوش به حالت بق‌بقو

بال‌ها را باز كن

هر كجا خواهي برو

ناز كن پرواز كن

 محمود کیانوش


برچسب‌ها: شعر, محمودکیانوش, شعرپرنده, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : شنبه دهم مهر 1389 | 14:52 | نویسنده : مالكي پور |

6. در شعرهاي بازي‌گونه، شوخي‌آميز يا مهمل مي‌توان كلمه‌هاي سخت عاميانه مانند ملنگ، شنگول، ريزقولو، زپرتي، فرز، دست و پا چلفتي و امثال اين‌ها و نيز كلمه‌هاي بي‌معني و تقليدي، از قبيل قوقول، بوبول، فيليل، قيليل، كه گاه مي‌تواند تقليد از صوت يا حركت يا حالت باشد، ‌به كار برد، اما پرهيز از كاربرد اين گونه كلمه‌ها در شعرهاي جدي، با هر نوع مضمون، ضرورت دارد، مگر آن كه در يك شعر موردي عمدي پيدا كند. 



7. شعر ساختن براي كودكان درباره‌ي امور و اشياء و حالت‌ها و موقعيت‌هاي نادر يا استثنايي درست نيست زيرا كه شعر كودك براي جامعه‌ي كودك است، نه براي گروه محدودي از اين جامعه كه ممكن است با آن امور و اشيا و حالت‌ها و موقعيت‌هاي نادر يا استثنايي مواجه شده باشد.







برچسب‌ها: شعر, محمودکیانوش, گلستان دانش, مالکی پور

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیستم مرداد 1389 | 15:1 | نویسنده : مالكي پور |

بايدها و نبايدها در شعر كودك

آن‌چه در ادامه مي‌آيد به طور كامل برگرفته از كتاب شعر كودك در ايران و در واقع معيارهايي است كه كيانوش براي شعر كودك وضع كرده است:



 . شعرهاي محاوره‌اي، با املاي شكسته، مناسب كودكان پيش از مدرسه است كه هنوز خواندن و نوشتن نمي‌دانند و شعرها را مي‌شنوند، از مادر يا مربي در كودكستان، و آن‌ها را حفظ مي‌كنند. براي كودكان كلاس‌هاي اول تا چهارم يا پنجم ابتدايي بهتر است از ساختن شعر با زبان‌هاي محاوره‌اي، خواه در اوزان عروضي و خواه هجايي، خودداري كنيم. زيرا كه اين كودكان تازه با درست نوشتن و درست خواندن، يا بهتر است بگوييم با رسمي نوشتن و رسمي خواندن آشنا شده‌اند،‌ و زود است كه ذهن‌شان را با چندگونگي املاي كلمه‌هاي واحد درهم بريزيم.

 


. وزن‌هاي هجايي ترانه‌اي متغير نيز براي شعر كودكان پيش‌مدرسه مناسب است. زيرا كه آن‌ها را از مادر يا مربي با وزن مناسب مي‌شنوند. والا خواندن آن‌ها براي كودكان دوره‌ي ابتدايي دشوار خواهد بود. زيرا بايد وزن‌هاي متغير يك شعر را با ارزش‌هاي غيرثابت كلمه‌هاي واحد بازسازي كنند و چنين انتظاري از آن‌ها نمي‌توان داشت. به همين سبب است كه بسياري از كودكان اين گونه شعرها را به صورت نثر مي‌خوانند و در آن‌ها موسيقي وزني احساس نمي‌كنند



برچسب‌ها: شعر, محمودکیانوش, گلستان دانش, مالکی پور

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه دهم مرداد 1389 | 15:0 | نویسنده : مالكي پور |

كارنامه‌ي كيانوش

نوشته‌هاي محمود كيانوش در زمينه‌هاي شعر، داستان براي بزرگ‌سالان، نقد ادبي، داستان براي كودكان و نوجوانان، بازنويسي، تعليم و تربيت، ترجمه، شعر به شعر و ... بالغ بر 72 جلد كتاب است. از اين ميان 8 كتاب مخصوص شعر براي كودكان و نوجوانان است با اين اسامي: زبان چيزها، طوطي سبز هندي، نوك طلايي نقره بال، باغ ستاره‌ها، بچه‌هاي جهان، طاق هفت رنگ، آفتاب خانه‌ي ما، شعر به شعر. اغلب اين شعرها پيش از آن در مجله‌هاي پيك چاپ شده است. شعرهايي كه در اين‌جا آورده‌ايم، از دو كتاب بچه‌هاي جهان و شعر به شعر برگزيده‌ايم.

 

 

مادر

مادر، موهايت

خرمن‌ها خوبي

چشمانت مادر

گلشن‌ها خوبي

مادر لبخندت

صبح و صد خورشيد

آوازت مادر

فردا و اميد

مادر آرامش

در دستان توست

اين دنيا مادر

در فرمان توست

مادر مي‌خواهم

مادر مي‌جويم

مادر مي‌بينم

مادر مي‌گويم.

پيك كودك، 1354

 محمود کیانوش



پدر

از خانه پدر رفته

تنها به سفر رفته

اين‌جا همه دلتنگيم

صبر همه سر رفته

برگرد پدر برگرد

اي‌ رفته سفر برگرد

برخيز و براي ما

سوغات بخر برگرد

وقتي كه پدر دور است

هم خانه ما كور است

هم جان همه اين‌جا

پژمرده و بي‌نور است

الان يكي در زد

يك دفعه دلم پر زد

گفتم پدرم آمد

ماه از دل شب سر زد

اما تو نبودي آه

شب ماند و نيامد ماه

آن روز خوشم، آن روز

كه تو برسي از راه

پيك كودك، 

 محمود کیانوش


برچسب‌ها: شعر, مادر, محمود کیانوش, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : پنجشنبه ششم خرداد 1389 | 20:49 | نویسنده : مالكي پور |

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

 بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه...

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 ای رفته ز دل، راست بگو !‌ بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

 گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

 و آن عشق غم آلوده در آن نرگس شب رنگ مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

سیمین بهبهانی


برچسب‌ها: شعر, گلستان دانش, مالکی پور

تاريخ : یکشنبه سوم آبان 1388 | 19:1 | نویسنده : مالكي پور |

اميد بيداري

 

اي نشانه ي پاكي

 

اي اميد بيداري

 

اي معلم خوبم

 

اي محبت جاري

 

****

 

من اسير شب بودم

 

توچراغ راه من

 

مثل ماه تابيدي

 

در شب سياه من

 

****

 

از تو ديدگان من

 

چون ستاره روشن شد

 

نكته هاي شيرينت

 

شمع روشن من شد

 

*****

 

راه زندگاني را

 

تو به من نشان دادي

 

شور و عشق و ايمان را

 

در دلم تو بنهادي

 

*****

 

خانه ي دل من شد

 

جايگاه مهر تو

 

من هميشه مي مانم

 

در پناه مهر تو

 

*****

 

علي اصغر نصرتي


برچسب‌ها: امید, امیدبیداری, شعر, شعر درباره معلم, گلستان دانش

تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 | 19:49 | نویسنده : مالكي پور |